|
به نام ناخدای کشتی عشق |
|
|
یکی را دوست میدارم یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم! کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم! یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد! یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست! یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم! یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم ! کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است ! یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد! نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است ! یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم! یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد! یکی را دوست میدارم ... با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:27 توسط محسن |
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم اشوب عشق ان قد و بالاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست تا فتنه خلال تو برخاست در دلم خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:42 توسط محسن |
اینم کار دوست خوبم شاهین نه اینکه منو خیلی دوس داره اینو به من هدیه کرد
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:10 توسط محسن |
اینم تقدیم به همه ی دوستای گلم
در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه

قصه فرهاد شیرین قدیم
قصه پر غصه این صحنه است
حال دیگر نغمه این عشقباز
ارزوی مرگ در این لحظه است 
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:1 توسط محسن |
بگذارید اگر هم نه بهاری باشم شاعر سوخته گلهای سهاری باشم می توانم که خودم را بسرایم هرچند نتوانم که هماهنگ قناری باشم معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست پیرم اما بگزارید که جاری باشم کاری از پیش نبردم همه ی عمر ولی شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست نپسندید که در لحظه شماری باشم همه ی درد من اینست که می پندارم دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم مرگ هم عرصه ی بایسته ی این زندگی است کاش شایسته ی خاک سپاری باشم

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز
گرچه رفتی برم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امید تو باز هست هنوز
روی سردری خونه گل های یاس بهاری
یادته ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری
لای دفترت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی
گفتی تا اخر عمرت اونارو نگه میداری
عمری رو سر دریمون گل یاس میادو میره
اما هیچ کی تو دل ما جاتو هیچ وقت نمی گیره
روزهای رفترو امروز همه رو مرور می کردم
از توی اون کوچه بازم دوباره عبور می کردم
انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه کسی نیست
بو گل های یاس پونه دیگه اون عطر قدیم نیست
بگو تو این همه سال ها مثل من کسی رو دیدی
به کسی عاشق تر از من یه جای دنیا رسیدی
منو کوچه چشم به راهتیم ما هنوز همبازیاتیم
هر جای دنیا که باشی توی هر رویا باهاتیم

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آئينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
ليخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ کوه ساران
اي جويبار جاري! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي:' به روزگاران مهري نشسته' گفتم:
"بيرون نمي توان کرد حتي به روز گاران "
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
بيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را اينکونه ياد گاران
وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
شفيعي کدکنی

هم صدای شب من زندگی بودن نيست.
در رگ سبز حيات جای پوسيدن نيست.
زندگی چون نهری است که تمامش شکن است.
زندگی بودن نيست ! زندگانی شدن است !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:15 توسط محسن |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و كل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم ايد تو به من كفتي : ـ((از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است! تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن)) با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگرهم نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم نه كني دگر از ان كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم این دفعه شعر واستون کامل زدم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:55 توسط محسن |
ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشیدو دمیدن ای همه خوبی ای همه پاکی تو کلام اخر من ای تو پراز وسوسه ی عشق تو شدی تمامی زندگی من اسم تو هر چی که میگم چشم تو هر جا که میرم جاری تو چشمای منتظر من به بهانه هام رسیدم از تو تصویر کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم
کاش
کاش قلبم در تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای اخر تقویم عشق
حرف از یک روز بارانی نداشت
بارون


تورو یاد من میاره
جای تو همیشه تو قلبم
سبز سبز سبز
اگه باز بارون بباره
رو کویر خشک تشنم
من بازم از تو میخونم
که تویی بارون عشقم
اگه بارونی نباره
من میبارم من میبارم
بارون چشام می باره
تو شبای بی ستارم
یادته بهم میگفتی
اگه یه روز نباشی
از غم دوریت می میرم
یادته بهم می گفتی
که باهام بمون همیشه
بذر عشق توی سینه ام
باز دوباره کرده ریشه

اگه باز بارون بباره


ای تو بها نه واسه موندن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:53 توسط محسن |
زير بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي مي گم.....
تو نديدي اون نگاه و تا بفهمي از کي ميگم.....
چشماي اون زير بارون.....سر پناه امن من بود.....
سايه بون دنج پلکاش جاي خوب گم شدن بود...
تنها شب مونده و بارون......همه سهم من اين بود...
تو پرنده بودي من سرو ....ريشه هام توي زمين بود....
اگه اونو ديده بودي....با من اين شعرو مي خوندي....
رو به شب داد مي کشيدي.... نازنين چرا نموندي؟؟؟
حالا زير چتر بارون بي تو خيس خيس خيسم.....
زير رگبار گلايه دارم از تو مي نويسم......
پس همچنان در انتظارت زير باران ميمانم

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند 
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند
ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم.
پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که
دلم راشکستند

« چشم من » 
چــشـم مـن بـیـا مـنـو یـاری بـکـن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه کاری می شـه کـرد کـاری از مـا نمی یاد زاری بـکن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تـا قـیـامت دل مـن گریه می خواد
هـر چـی دریـا رو زمـیـن داره خدا بـا تــمــوم ابــرای آســمـونـا
کاشکی می داد همه رو به چشم من تـا چـشام بـه حـال من گـریه کـنن
اونکه رفـتـه دیگه هیچ وقت نمی یاد تـا قـیـامت دل من گـریه می خواد
قـصـه ی گـذشـتـه هـای خـوب مـن خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حـالا بـایـد ســر رو زانــوم بــزارم تـا قـیـامت اشـک حـسـرت بــبـارم
دل هـیـچـکی مـث مـن غـم نــداره مـث مـن غــربـت مـاتــم نــداره
حـالا کـه گــریـه دوای دردمـه چـرا چـشـمم اشکشو کم می یاره
خـورشـیـد روشـن مـا رو دزدیـدن زیـر اون ابـرای سـنگـین کـشیدن
هــمـه جـا رنـگ سـیـاه مـاتـمـه فـرصـت مـونـدنـمـون خـیلی کـمه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تـا قـیامـت دل مـن گـریه می خواد
سـرنوشـت چـشاش کوره نمی بینه زخـم خنجرش می مونه تو سینه
لـب بـسـته سـینه ی غـرق به خون قـصـه ی مـونــدن آدم هـمـیـنـه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تـا قـیـامت دل مـن گریه می خواد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:27 توسط محسن |
توی این غزل سرای عاشقی نمی خواهم عاشق اون رویت شوم نمی خواهم عشقی زود گذر باشه که واسم تموم بشه مهربونم نمی خوام با نگاه کردن تو چشات افسون آن چشمای زیبایت رو بخورم نمی خوام بعد از فراقت با افسوس زندگی لحظه های رفته باز زنده بشه نمی خوام یه روز بیای که با اون نگات بگی .......... ای بی مرام نمی خوام یه روز بیام تا بگم دوستت دارم ولی تو به من بگی نیا عشق ما رفته فنا نمی خوام بیاد روزای عاشقی که مثل دو کبوترعاشق مست باده عشق بودیم دوباره باز گریه کنم که سوار بر فرش زمان بدونیم که عاشق بودیم تو نباشی نه درختی, نه اقاقی, نه بهاری مثل اون چشات شکسته دلم از این همه قربت قربت بی نهایت آتیش می زنه به جونم ............ آتیش می زنه دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گريه کنم شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سينه من اومده باز داره باورم می شه ، خنده به من نيوموده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی يه عمره که در به درم حتی صدای نفسم ، می گه که توی قفسم من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون ، يه کم منو حوصله کن نگو که از اين روزگار ، يه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گيرن عقربه های ساعتم برگه تقويم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن ارزو نمی کنم که... دوسم داشته باشی
ارزو می کنم...دوست داشته باشی دوسم داشته باشی ارزو نمی کنم که... همیشه پیشم باشی ارزو می کنم... دوست داشته باشی همیشه پیشم باشی ارزو نمی کنم که... همیشه به یادم باشی ارزو می کنم ...همیشه یادت باشه که به یادم باشی ارزو نمی کنم که... دلت برام تنگ بشه ارزو می کنم... دلت بخواد که برام تنگ بشه ارزو نمی کنم که... بتونم برات ارزو کنم من ارزوی ارزوهاتو می کنم..............................


دلم گرفت ای هم نفس٫پرم شکست تو این قفس
٫تو این غبار ٫تواین سکوت ٫چه بی صدا ٫نفس نفس
از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم٫
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم
٫تو این شب٫گریه می تونی پناه هق هقم باشی
٫تو ای همزاد هم خونه چی می شه
عاشقم باشی
تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش ٫تو این شب مرگی
پاییز بهار باور من باش ٫بزار با مشرق چشمات
شبم روشن ترین باشه ٫می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم
نشین باشه.

گفتم تو شیرین منی.... گفتی تو فرهادی مگر؟....
گفتم خرابت میشوم.... گفتی تو آ با دی مگر؟....
گفتم ندادی دل به من... گفتی تو جان دادی مگر؟..
گفتم ز کویت می روم.. گفتی تو آ زادی مگر ؟..
گفتم فراموشم مکن..... گفتی تو در یادی مگر ؟..
گفتم خاموشم سالها..... گفتی تو فریادی مگر ؟..
گفتم که بر بادم مده.... گفتی تو نبر بادی مگر ؟..

دوباره صداي رعدو ناله ي سرد خزون
دل پر آه غبارو بغض خيس آسمون
تن پوسيده ي ابرو درياي خيس چشاش
نعره ي باد خزوني با تموم ادعاش
همه التماس و خواهش واسه برگشتن تو
حالا كه دلم رو بردي از تو غصه هام نرو
منو ابرو بادو بارون همه غرق التماس
يا بيا دلم رو نشكن يا بزن تير خلاص
همه ي دلخوشي هامو برگاي پاييزي بردن
با صداي هق هق من زير پاهاي تو مردن
تو چشاي من نگاه كن پر از حسرتو خواهش
بيا تا زمين مرده دوباره نبرده خوابش
بياو برگرد دوباره تا هميشه به كنارم
به جون بارون چشمات ديگه من طاقت ندارم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:22 توسط محسن |
داشت باران می بارید به پهنای صورت این قاب قهوه ای و ساعت از تمام طول شب گذشته بود تو هنوز لای روزمرگی هایت پنهان بودی صنوبر! چشمهایت بوی کاغذ می داد لبهایت بوی حرف و گرم بود سرت به گیراندن سیگارهای قدی ندیدی گونه هایش چه طور شکوفه داد همین دخترک سیاه و سفید داخل قاب وقتی که آرام بیرون آمد نگاهت کرد لبهایش لرزید ايستاد تا تمام سايه ها بيرون بروند از رگهايت و آن وقت تو را آهسته از صدای یک جنگل چکاوک آفرید باورت نمی شود صنوبر! حالا دیگر سرچشمه ی هرچه آبشار تنها همین موهای مرطوب توست و یک سیاره ی کوچک می چرخد در انتهای چشمهایت که مثل نفسهای بهار سبز است باورت نمی شود صنوبر! حتی هنوز پیداست بوسه هایش روی پیشانی ات تنها اگر مقابل آفتاب بایستی و به بارانی فکر کنی که باریدنش تنها به خاطرتوست درست مثل همین حالا که دارد باران می بارد به پهنای صورت این قاب قدیمی که چشمهای دختری را در خود پنهان کرده است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 1:12 توسط محسن |
| ||||||